
من دوستش داشتم ،بی آنکه هیچگاه بر زبان بیاورم ،حتی نگاه احساسم را از او می دزدیدم. تنها دلخوشی ام نغمه های گاه و بیگاهش بود که مرا سر ذوق می آورد، وقتی میخواند پلک نمیزدم حتی نفس نمی کشیدم تا مبادا یک لحظه از خواندنش غافل شوم.
اما او مرا نمی دید گمان می بُرد که من یک پرنده ی پلاستیکی هستم که برای زیبایی در درون قفسش کار گذاشتند،هر روز نوکش را بر بالم می مالید تا تیز تر و تیز تر شود و شاید هم خود را برای پرنده ایی دیگر می آراست و من هر روز قسمتی از بدنم توسط نوکش جراحت بر میداشت و من میدانم که آن جراحت اصلی بر روی قلبم فرود می آمد.
من فقط پرنده ی عروسکی او ،در قفس تنهایی اش بودم،او مرا نمی دید،او مرا نمی خواست و دیگر هیچ....
نوشته ی : مهربانو
برای پدرم...ما را در سایت برای پدرم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 131