

شاید روزی ،روزگاری در شعر و کتابی بنویسند که در جایی زنی بود که هر شب فانوس چشمانش را در ظلمت شب ها از پشت پنجره ی انتظار روشن نگه می داشت تا گم گشته اش راه را بیابد و از راه برسد .
صبر در برابرش خجل گردید اما فانوس چشمانش همچنان سو سو میزند تا شاید... شاید و دیگر هیچ...
# مهربانو
۱۴۰۴/۱۱/۱۶
برچسب:
نویسنده: باران سامانی